تبليغاتX
همراز دريا

همراز دريا

---=--- وقتی رفتی ... ساز من زانوی غم بغل گرفت ---=---

خداي گرسنگان ...!




سلام

من در همسایگی تان هستم ....

من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام

کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟

من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشَش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...

آیا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف آدمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم، تا زنده بمانم،

تا نفس بکشم .....

دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم

دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن، پاهای بی کفشم را بر آسفالت بکشم و بگریزم

از درد بی درمانی خودم ...

من در همسایگی تان هستم باور کنید اگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید ..........

                                                     برگرفته از سايت راه ِ نرفته

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:8  توسط سايه   | 

دوري ...


 

اين متن فقط به پاس زحمات بي‌پايان تمام پدران و مادران دنيا نوشته شده ... مناسبت خاصي ندارد!

 

از تو می پرسم ای اهورا

می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد  پاسخ از آسمان‌ها) :

- هر که را نام نیکو بماند

 جاودانی است!

از تو می‌پرسم ای اهورا

تا به دست آورم نام نیکو

بهترین کار در جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) :

- دل به فرمان یزدان سپردن

مشعل پر فروغ خرد را

سوی جان‌های تاریک بردن.

از تو می‌پرسم ای اهورا

چیست سرمایه ی رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) :

- دل به مهر پدر آشنا کن

دین خود را به مادر ادا کن!

ای پدر ... ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد!

با شما صحبت از "من" خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد!

ای اهورا

من که امروز در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم

رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر

لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را

قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست ... اما وفایش

کمتر از لطف و مهر خدا نیست....

 

 *از اشعار چاپ نشده ی "فریدون مشیری" *

 

پ. ن. : از حالا دلم براي جدايي از شما گرفته ... مادر و پدر عزيزم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:24  توسط سايه   | 

چشمهايت ...

در چشمان سياهت چه پنهان كرده‌اي

كه معناي نگاهت ،

جهاني را اينگونه به تفكر واداشته است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:7  توسط سايه   | 

آفتابگردان ...!

 


گل آفتاب گردان رو به نور خورشید می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتاب گردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست! آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد.

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می‌کاردل، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد ... آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد... اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد!

 

 

آفتابگردان راهش را و کارش را می‌داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد! او همه زندگی‌اش را وقف نور می‌کند، در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خواهد و نور می‌زاید.

 

آفتابگردان گفت : روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر "تویی" نمی ماند و گفت: من فاصله‌هایم را با نور پر می‌کنم ... تو فاصله‌ها را چگونه پر می‌کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند، زیرا که او در آفتاب غرق شده بود!

 

     جلو رفتم و بوییدمش بوی خورشید می‌داد .تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم داشتم می‌رفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می‌اندازد، نام انسان آیا کسی را یاد خدا خواهد انداخت؟

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 14:50  توسط سايه   | 

خسته شدم ...!

 

 

خيلي خسته ام خيلي!

 

الان حدود 1 سال است كه خيلي خسته‌ام و اين هفته آخر هم كه ديگه دارم از پا مي‌افتم. چرا؟

هميشه فكر مي‌كردم كمي تنبلم. اما حالا دقيقاً حساب كرده‌ام و متوجه شده‌ام كه خيلي كار مي‌كنم.

ببين!

ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم كه 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي‌مونه 59 ميليون نفر! از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو و افراد زير 7 سال هستند. يعني براي انجام كارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي‌مونه! توي كشور، 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند كه خوب، عملاً كاري انجام نميدن! پس براي پيش بردن كارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي‌مونه. از اين 25 ميليون نفر هم تقريباً 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند. پس فقط 21 ميليون نفر باقي مي‌مونند. اگر بدونيم كه تقريباً 17 ميليون آدم جوياي كار (بيكار) داريم، معنيش اين خواهد بود كه كل كارهاي كشور رو 4 ميليون نفر دارن انجام ميدن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي كار باقي مي‌مونه!

از بين اين 2 ميليون نفر، 646،900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سپاه هستند كه كاري ندارند! پس كلاً‌مي‌مونيم 1،353،100 نفر! حالا اين وسط 649،876 نفر بيمار داريم كه قدرت كار ندارند و بار كارهاي كشور روي دوش 806،200 نفر از جمعيت افتاده. فراموش كردم بگم كه ما حدود 806،186 نفر هم ممنوع‌القلم، ممنوع‌التصوير، ممنوع‌الصدا و ديگر انواع ممنوع و زنداني رو داريم. پس كل كارهاي كشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين 14 نفر، 12 تاشون كه عضو شوراي نگهبان هستند! پس متوجه مي‌شيم كه كل كارهاي كشور افتاده روي دوش دو نفر! من و تو!

تو هم كه داري وبلاگ منو ميخوني !!! ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:18  توسط سايه   | 

فقير و غني !

 

 

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر. 

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟

- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ 

- من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود؛ ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند؛ ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود:

 

- متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

 

پدران، فرزندان، نوه ها، ... پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:36  توسط سايه   | 

بني آدم اعضاي يكديگرند؟؟! ...

 

 

معلم چو ناگه بيامد كلاس

چو شهر فروخفته خاموش شد

سخنهاي ناگفته در مغزها

به لب نارسيده فراموش شد

معلم ز كار مداوم مدام

غضبناك و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جواني از او رخت بسته بود

سكوت كلاس غم آلوده را

صداي درشت معلم شكست

ز جا احمدك جست و بند دلش

از اين بي خبر بانگ ناگه شكست

بيا احمدك درس ديروز را

بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت

ولي احمدك درس ناخوانده بود

به جز آنچه ديروز از آدم شنفت

زبانش به لكنت بيفتاد و گفت

بني آدم اعضاي يكديگرند

وجودش به يكباره فرياد زد

كه در آفرينش ز يك گوهرند

در اقليم ما رنج بر مردمان

زبان دلش گفت بياختيار

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز، تو كز .... واي يادش نبود

جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي به سنگيني از روي شرم

به پائين فكند و خاموش شد

چرا احمد كودن بي شعور

نخواندي درس ِ آسان بيان

معلم بگفتش به لحن گران

مگر چيست فرق تو با ديگران

عرق از جبين احمدك پاك كرد

خدايا چه ميگويد آموزگار ؟

نميداند آيا كه در اين ديار

بود فرق بين دار و ندار؟

كه آنان به دامان مادر خوشند

و من بي وجودش نهم سر به خاك

به ايشان به جز مهر و لطف و خوشي

به من زندگاني زده سر ز چاك

به مال پدر تكيه دارند و بس

ولي من نشينم به اجبار و ترس

كنم با پدر پينهدوزي و كار

ببين، دست و بالم پر از پينه است

معلم چو كوهي ز جا كنده شد

كه اين موج خشم پر از كينه است

به من چه كه مادر ز كف دادهاي

به من چه كه دستت پر از پينه است

رود يك نفر سوي ناظم كه او

به همراه خود يك فلك آورد

نمايم پر از پينه پاهاي او

ز چوبي كه بهر كتك آورد

ز چشمان احمد فرو ريخت اشك

ولي اشك خود از معلم نهفت

ز چشمان او كور سويي جهيد

به ياد آمدش شعر سعدي و گفت

ببين، يادم آمد كمي صبر كن

تأمل خدا را تأمل دمي

« تو كز محنت ديگران بي غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي »

از گروه راهِ نرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط سايه   |